باران زندگی من


60216968601874635570.jpg

بهترینم:

اینبار با تو مهربان محرم را تجربه کردم و پا به پای تو نازنینم اشک ریختم.

امسال روضه خوان من تو بودی مادر. و من همنوا با تو روضه ی رباب می خواندم.

ظهر عاشورا وقتی به یاد علی اصغر شش ماهه کمی طعم گس گرسنگی را تجربه کردی، وقتی دست و پا زنان، زبانت را دور دهانت می چرخاندی و سرت را به هوای قطره شیری به هر طرف می گرداندی، تازه آن زمان مصیبت را فهمیدم.

فهمیدم چه سخت است اگر همچون ماهی لبانت را از عطش تکان دهی و من نتوانم کاری برایت بکنم و تنها سرم را اندکی کنارتر بگیرم تا مبادا شوری قطرات اشکم لبان تشنه ات را آزار دهد

 

فهمیدم چه سخت است اگر اشک در چشمانت حلقه بزند و من نتوانم تصلایت دهم.

و اینها تازه اول ماجراست....

و اکنون تنها می توانم بگویم: امان از دل رباب.

 

ترنم: یا رب الحسینُ بحق الحیبنُ اشف الصدر الحسینُ بظهور الحجة

(بعد از مدتها دوباره سلام.)

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 13:21 توسط ترنم|

شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها )

 

دشوارترین هنگامه شب فرا می رسد.

پهلوان تاریخ دست بر کمر زده و آرام بر می‌خیزد. به سوی یار می‌رود:

-       فاطمه جان، بانوی من، با علی سخن بگو که تو نیز چون من غمخواری جز همسر خویش نداری، آواز غربتمان گوش فلک را کر کرده است بانو. پس بگو بهترین همسرم  که گوش می‌دهم به ناله‌های غریبانه‌ات.

و بانو سکوت می‌کند، سکوتی به وسعت بیکرانه آسمان.

آرام می‌نشیند، به یار می‌نگرد و به آن.....

امان از دست ناجوانمردان روزگار بانو. ببین چه کرده‌اند با دختر رسول الله؟ ببین چگونه حرمت بیت خدا را نگاه داشتند؟ من را غمی نیست بانو، دلم داغدار غربت و مظلومیت توست.

و بانو نگاه می‌کند به عزیز خویش:

-       نه آقای من، من را غمی نیست. ببین با شما چه کرده‌اند؟ با امامشان، با ولی‌شان، با بهترین خلق خدا، با پسر‌عم پیامبر. شرمنده‌ام آقا! درد بازوانم نگذاشت به خوبی مدافع حریمت باشم.

اشک از دیدگان آسمان فرو می‌ریزد و زمین از شرم آب می‌شود. افسوس که او هم با علی یار نبود فقط گاهی وسعت کویرش اندکی همدردی کرده و ترک می‌خورد.

بانو آرام می‌گرید و با هر مروارید اشک او علی خم می‌شود.

آرام می‌گوید:

-       آقای من مبادا فراموش کنی؟

-       نه فاطمه جان، نه بانوی من، تمام خواسته‌ات از من تاکنون همین بوده و بس. پس چگونه فراموشش کنم.

-       پس علی جان مرا شبانه غسل بده و شبانه کفن کن و شبانه به خاک بسپار و کسی را نیز با خبر مکن.

-       چرا فاطمه جان؟

-       مولای من، آنقدر دلم از این نامردمان روزگار پر است که نه میلی به دیدنشان دارم و نه نیازی به آنان. یار من تو هستی و بس. مبادا این پست مردمان از مدفن من باخبر شوند. بگذار همچنان غریب بمانم، غریب غریب. تا روزی که بیاید آن مهربان پسرم.

امیر من! فرزندانم را به شما می‌سپارم آقا. مبادا حسینم تشنه بماند. مبادا موهای زینبم پریشان شود و دستی نباشد تا نوازشگر آن شود. حسنم غریب است آقا، داغ دارد. داغی به وسعت هزار سال. دریاب پسرکم را، مبادا دق کند از غم بی پناهی مادر در کوچه های مدینه.

و اندک اندک شروع می کند به خواندن دعا......

..........................................

مولا آرام می گرید. دقایقی است که دیگر صدای یارب فاطمه را نمی شنود. آسمان را بر دوش می کشد و در سیاه شب پست پیکر مدینه، روانه بقیع می شود.

-       فرزندانم اندکی آرام تر! نکند اغیار بشنوند ناله های جگر سوز شما را. مادر وصیت کرده زینبم، چادر به دندان بگیر تا کسی ضجه های بی مادریت را نشنود بابا، هنوز مانده غم هایی که باید بار سنگین آن ها را بر دوش بکشی!  حسینم! لبانت خشک است پسرم، آب خورده‌ای؟ مبادا تشنه بمانی نازنینم. تو نیز از درد یتیمی و جوانی مادر می سوزی بابا؟ حسن‌ام! به من بگو چه گذشت بر تو و چه دیدی که از آن دم یک لحظه لبخند شیرینت را ندیدم. هنوز مانده پسرم، این مردمان بی مروت به این زودی ها آرام نمی گیرند. اینجا اول راه است بابا. از اینجا شروع می شود دست های بسته من و جگر پاره پاره تو و چادر خاکی زینب و حنجر بریده حسین.

و مولا، می گرید و می گوید و می رود تا آسمان را دفن کند زیر خروارها خاک. و با رفتن آسمان چه ظلمانی می شود شهر پر از نیرنگ مدینه.

 

ترنم: و نیز چه غریب است فرزند آن بانو.

اللهم عجل الولیک الفرج

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:34 توسط ترنم|

 

کاش ثانی ذره ای احساس داشت

احترام باغبان و یاس داشت

کاش زهرا پشت در تنها نبود

مادر سادات هم عباس داشت

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:10 توسط ترنم|

 

 

نسیم بهاری از راه می‌رسد. نوید شادی و شعف در فضا پراکنده می‌شود و دل بی‌قرار دوستانش در سینه‌ها بی مهابا می‌تپد و من پشت پرچین انتظار, بهار دیگری را به نظاره نشسته‌ام. بهاری از جنس بارانی پر ترنم. بهاری از جنس شکوه و زیبایی و به لطافت اطلسی‌ها‌ی لب طاقچه‌ی خانه‌ی مادر بزرگ.

خانه را آب و جارو و تمام کاشی‌های آبی حوض را برق انداخته‌ام و آب حوض را عوض کرده و ماهی‌ها را درون حوض رها کردم. تمام باغچه و گلدان‌ها و شکوفه‌ها را آبیاری کرده‌ام تا آماده شوند برای دیدنت. هفت سین امسال را روی ترمه‌ی پر نقش و نگار قدیمی مادر بزرگ و در کنار گلدان‌های  اطلسی رو به پنجره می‌چینم تا مبادا اینبار  از کنار پنجره‌ام عبور کنی و من غافل باشم... آیینه‌ی قاب نقره‌ای زیبای مادر بزرگ را که همیشه رو به روی آن می‌نشست و آرام آرام اشک می‌ریخت و چین و چروک‌های صورتش را دانه به دانه می‌شمرد و از انتظار و رنج فراقت با خود گفتگو میکرد را بالای سفره می‌گذارم و قرآن جلد چرمی کوچکش را که به شوق آمدنت بارها و بارها دوره کرده بود را مقابلش قرار می‌دهم. ساعت شماته دار را, طرف راست سفره می‌گذارم. دور سبزه را ربانی سرخ می‌بندم و وسط سفره جایش می‌دهم. هفت سین را در پیاله‌های مسی کوچکی می‌ریزم و کنار هر کدام یک شاخه گل نرگس می‌گذارم تا بودنت را بیشتر کنار خود احساس کنم. سیر و سماق و سرکه و سمنو و سنجد را می‌گذارم. اما به سیب که می‌رسم دست و دلم می‌لرزد. آخر سیب‌ها دیگر رنگ و بویی ندارند و دیگر هیچ دوره گردی سیب سرخ نمی‌فروشد و هیچ کودکی سیب به دست در کوچه پس کوچه‌های شهر نمی‌دود. سیب‌ها هم زرد  شده‌اند از نیامدنت و پیر و چروکیده‌اند از ندیدنت. پس ....

 آری جای آن را خالی می‌گذارم تا خودت برایم بیاوری سیب سرخ انتظار را  ...

سین ها را می‌شمارم. سکه را جاگذاشته‌ام. آن ها را درون کاسه می‌ریزم و روی ترمه قرار می‌دهم. باز دلم می گیرد. سکه ها هم بی رنگ شده‌اند. سکه‌هایی که یادگار مادر بزرگ هستند و او هر سال این‌ها را  نذر آمدنت می‌کرد و تو هنوز نیامدی و این نذر هرگز ادا نشد و آن پیرزن مهربان  آن‌ها را به من سپرد تا با آمدنت نذرش را ادا کنم.

بالای سفره جای توست. سریع بر می‌خیزم و کوسن‌های مخملی را می‌آورم تا اگر آمدی راحت به آن تکیه دهی و خستگی راه را از تن بیرون کنی. گلدان سنبل را پایین سفره می‌گذارم و خود همانجا می‌نشینم. پایین پای تو... دلهره ای تمام وجودم را در بر می‌گیرد و ترسی شفاف تمام تنم را به لرزه در می‌آورد که مبادا میهمانی امسال با نبود مادر بزرگ باب میل شما نباشد آخر او سال‌ها منتظر بود و من تازه آموخته‌ام درس انتظار را. اشک بی مهابا از گونه‌هایم سرازیر می شود. نرگس‌ها را بر می‌دارم و آرام روی قلبم می‌گذارم. دلم قرار می‌گیرد و یادت، ارامش از دست رفته را به من باز می‌گرداند. مگر نه این که تو از پدر مهربان‌تری و از مادر دلسوز‌تر و از رفیق, شفیق‌تر؟ پس چرا هراسان باشم؟ تو می‌بخشی به بزرگیت. و من شرمنده می‌شوم از کوچکیم.

به ساعت نگاه می‌کنم لحظاتی بیشتر به آمدن بهار نمانده است. و من دعا می‌کنم برای آمدن بهار خود. زیرا بهار در بهار دیدنی است

ترنم: بیاین با هم یه قراری بذاریم: ان شاء الله همه مون بعد از تحویل سال بعد خوندن نماز صبح زیارت آل یاسین رو به نیت ظهور مولامون صاحب الزمان و تبریک به ایشون بخونیم. 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 6:13 توسط ترنم|

 

 

وقتی دلم می گیرد و غم همچون سیبکی بر گلویم سنگینی می کند تنها نام توست که مرهم روح آشفته ی من است

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 22:1 توسط ترنم|

فراق و دوریت و درد به انتظار نشستنت دیوانه‌ام کرده بود. بی‌قرار بودم و شیدا، و تو نیز چون من به انتظار این دقایق بی‌قراری یک به یک ثانیه‌ها را رسد می‌کردی. دوریت سخت گذشت بر من ، جای خالی تو شریک را در لحظه لحظه‌های دلواپسی‌ام مرور می‌کردم و دقایق بی قراری را به انتظار می‌نشستم تا این دوران به سر آید و تو بیایی. بیایی و باری دیگر در کنار هم آرام گیریم و به یاد هم زندگی کنیم. سخت است دلواپسی و بی‌قراری و چشم به راهی ، آن هم اگر عزیز سفر کرده، مونس تنهاییت باشد.

دلتنگی امانم را بریده بود و نبودنت مثل خوره به جانم افتاده بود. انگار بر دوش ثانیه‌ها بار گذارده بودند که این چنین آرام و آهسته گذر می‌کردند. زمان بازگشتت را می‌دانستم و بارها و بارها نقش دیدارت را بر صفحه‌ی دلم ترسیم می‌کردم و با یاد آن آرام گرفتم.

چند روز دوریت چندین سال گذشت برای من. در جواب دیگران که آمدن تو را زود می‌دانستند سری تکان می‌دادم و با قطره اشکی پاسخگوی حرف‌هایشان بودم. آنها چه می‌دانستند غم نبودنت چیست؟ ندیدنت چه دردی دارد؟ و نشنیدن صدایت چه دلتنگی‌هایی را برایم به ارمغان می‌آورد؟

هر چه بود به سر آمد و تو امشب می‌آیی و به آخر می‌رسد این لحظه‌های دلتنگی.

ولی وای بر ما.......

وای به ما که اصل کل خلقت برایمان فرعی بیش نیست و از نبودن و نیامدنش حتی غمی هم به دلمان راه نمی‌دهیم و به انتظار ننشسته‌ایم آن مهربان‌ترین را. هزار و یک غم داریم ولی غم دوری او را نداریم. دقایق بی‌حضورش چون برق بر ما می‌گذرد و به انتظار نشستنمان با شبهای جمعه آغاز می‌شود و با غروب‌های جمعه به اتمام می‌رسد، تازه اگر خواب نمانده باشیم. و می‌رود تا هفته‌ای دیگر. امدنش ارزوی زبان ماست و نبودنش داغ دیده‌هایمان1. باور نداریم نیازمندیمان را. هر کجای زندگی‌مان را که بتکانیم گَرد دنیا بلند می‌شود. در دلهامان دوستی همه هست الا او. غم همه هست الا او. داغ همه هست الا او. فراق هر عزیزی هست الا او.

 دوستش داریم، مشتاق دیدارش هستیم ولی چشم به راه آمدنش نه! مهمانیم و صاحب‌خانه نمی‌خواهیم. کنیزیم و آقا نمی‌خواهیم. جیره خواریم و کریم نمی‌خواهیم. وامانده‌ایم و دستگیر نمی‌خواهیم . یتیمیم و پدر نمی‌خواهیم. بی کسیم و از برادر بهتر نمی‌خواهیم. غربت زده‌ایم و چون مادر نمی‌خواهیم. تنهاییم و رفیق نمی‌خواهیم.

وای به ما که در این واپسین دنیای پوچ و پر هیاهو خیرش را می‌بینیم و شر می‌رسانیم. تکیه کرده‌ایم به نداری خود، و دارایی را ادعا می‌کنیم. دل داده‌ایم به مهر غیر او و محبت تمام عالم را طلب می‌کنیم. پشت کرده‌ایم به سر منشاء فضل و ادعای فاضل بودن داریم. هنوز نشناخته‌ایم وجودش را و هنوز احساس نکرده‌ایم داغ نبودنش را و هنوز چون کودکان نابالغ به درد ننشسته‌ایم بی پدری را. باور نداریم مهربانیش را. دلسوزی و کرامتش را. مهر و محبتش را. جود و کرم‌اش را. مگر نه این که کریمٌ مِن اولاد الکرام است. پس چرا نمی‌طلبیم او را تا دیگر در جای جای زندگیمان نبودنش را فریاد نکنیم. چرا به التماس نمی‌نشینیم خدا را که به سر آرد این دوران پر هیاهو را 

در نبود هم داد بی کسی داشتیم و غافل بودیم از کسی که واسطه‌ی فیض ماست. ان که با وجودش دلهای ما را چنین به هم نزدیک کرده و ادعای دوستی و مودتش ما را به هم رسانیده بود. که اگر هر یک از ما در این راه قصور داشتیم به دیگری نمی‌رسیدیم. پس بیا از این پس تمام لحظه‌های زنگیمان را به یاد او آذین ببندیم و بیشتر به یادش باشیم. تنها با نام او آرام بگیریم و با هم بودنمان را به هدف پاک شدن و سرباز شدن در رکابش به خدمت بگیریم. درد بی درمانمان بشود نبودنش و به انتظار بشینیم تا با ظهور خود دردمان را مرحم باشد.

ان شاءالله

1: تنها به کلام و قطره ای اشک دل خوش کرده ایم که منتظرش هستیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:26 توسط ترنم|

 

 

آن مرد می آید.

آن مرد در باران می آید.

آن مرد با اسب ، با چتر، در باران می آید.

و باران چون همیشه سرد و بی روح می بارد.

................

...........

باران می آید.

باران با اسب می آید.

باران بی چتر می آید و

او چه خوب می داند که باران دیگر

چتری نمی خواهد!

..................

............

رد پای باران بر روی برف سنگینی می کند.

برف از هُرم نگاه گرم باران ذره ذره آب می شود.

و چکه چکه از ناودان دل فرو می ریزد.

باران لبخند می زند و با لبخندش

تمام سردی برف گرم می شود.

و برف زلال می شود و روان، همچون

قطرات باران.

و باران می خندد و می بارد

و از بارش بی دریغ قطرات لطفش،

همه می شکفند و همه جا سبز می شود.

سبزِ سبز و لطیفِ لطیف

سبز همچون سجاده های سبز دعا

و لطیف همچون قطرات زیبای

                  باران

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 13:38 توسط ترنم|

این بار هم جاموندم از قافله.....

اون قدر بی قرار  و هوایی صحن و سرا و کربلای اقام که دلم می خواد تمام وبلاگم رو پر از عکس حرم امن ارباب کنم.

 نمیدنم٬ شاید اینجوری بتونم کمی دلم رو تسکین بدم. این بار هم معجزه ای رخ نداد. پس بیاین اینجوری دلامون رو روانه کنیم.

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

 

اللهم الرزقنا زیارت القبر الحسین

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:36 توسط ترنم|

 

دارم آروم آروم ساکشونو می بندم. ان شاء الله فردا عازم ان. دست و دلم به کار نمی ره. خیلی هوایی شدم. با هر وسیله ای که تو ساک می ذارم. یه تیکه از دلم رو هم کنارش جا می دم تا شاید اونجا به جای من نایب الزیاره باشه. خیلی دلتنگم. دلم بدجوری هوای صحن و سرای آقا رو کرده اونم تو اربعین ارباب. همه دارن می رن و فقط من موندم. نمی دونم چرا و مصلحتش چیه؟ ولی خیلی دلگیرم. از دست همه. از دست خودم، از این که ...

واقعا نمی دونم باید چه کار کنم.دوست دارم هر جوری شده حتی پیاده راه بیافتم و باهاشون برم.

احساس گناه می کنم، فکر می کنم دیگه اونقدر پست و گنه کار شدم، که حتی نمی خوان به پابوسشون هم برم.

تا به حال ندیده بودم پدری پسرش رو تنها بطلبه و عروسش رو راه نده! یعنی این قدر رو سیاهم که حتی لیاقت زیارتشون رو هم ندارم؟

ولی با تمام اینها تا عمر دارم نوکر ذریّه زهرا می مونم و خدا رو شکر می کنم که اربابم لیاقت کنیزی نوه شون رو بهم دادن. کسی چه می دونه شاید خیر و صلاحم در این دوریه. 

واقعا نمی دونم باید چی بگم. چند روزه که به لب هام مهر سکوت خورده و چشم هام به جای اون حرف می زنن.

خیلی کار دارم باید برم. فقط یه جمله می گم:

اللهم الرزقنا زیارت القبر الحسین فی الدنیا و الشفاعة الحسین فی الاخرة

ترنم:این متن از اون مدل تراوشات ذهنی یه که یه جورایی به دلنوشته شباهت داره ولی هیچگونه پشتوانه ی ادبی نداره ( لطفا زیاد سخت نگیرید) خیلی برام دعا کنید. شاید تا فردا چیزی شبیه معجزه رخ بده و من هم رفتنی بشم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 13:56 توسط ترنم|

 

 

سلام. چند روز پیش در وبلاگی مطلبی به این عنوان خوندم  که علت نام گذاری فرزندان امیرالمومنین به نام های سه خلیفه نشانه ی علاقه و محبت دیرینه ی آن ها با امیرالمومنین است. جواب این شبهه رو براشون ارسال کردم ولی اون رو تو نظرات نگذاشتن. تصمیم گرفتم به نیت شادی دل امام زمان علیه السلام این مطلب رو بزارم که اگه احیانا دوستان به اون وبلاگ سر زدن و شبهه رو دیدن٬ جواب رو هم بدونن.

از جمله دلایلی  که نویسنده‌ی مقاله در توجیه ادعای روابط صمیمانه ابوبکر و عمر با حضرت علی علیه السلام بدان تمسک جسته، نامگذاری فرزندان حضرت علی به نام‌های ابوبکر و عمر و عثمان است. این قبیل دلایل آن هم برای اثبات ادعایی که روند تحولات صدر اسلام و سیر تاریخی حوادث و سرنوشت سیاسی، اجتماعی، خاندان پیامبر و همچنین بسیاری شواهد مسلم تاریخی خلاف آن را گواه می‌دهند چیزی جز ساده انگاری مخاطب نیست.

کسانی‌که اندک اطلاعاتی از تاریخ و فرهنگ اسلام و عرب دارند به این نکته واقف‌اند که نامهایی از قبیل ابوبکر، عمر، عثمان، اختصاصی خلیفه‌ی اول، دوم، و سوم نیست. این نامها قبل ظهور اسلام و پس از آن رایج و متداول بوه است.

در فرهنگ اجتماعی هر جامعه اینگونه نیست که اختلاف‌ها باعث تحریم نام‌ها و کنیه‌ها گردد. بالاتر از این باید گفت چه کسی است که به دشمنی معاویه و بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر و شیعیان آنها اذعان نداشته باشد؟

بهر حال اندک توجهی به کتب تاریخ و رجال نشان می‌دهد که نامگذاری به نام‌های (معاویه) و حتی (یزید) در بین بنی‌هاشم و شیعیان تا قرن‌ها متداول بوده است از جمله:

تسمیه به نام معاویه

-معاویة بن عبد ...و بن جعفر بن ابیطالب از بنی هاشم

-معاویة بن حارث و معاویة بن صعصعه از شیعیان و اصحاب حضرت علی علیه السلام

-معاویة بن عمار و معاویة بن وهب از شیعیان و اصحاب امام باقر علیه السلام

-معاویة بن سعیو و معاویة بن سلمه و معاویة بن سواده و .... همگی از شیعیان و اصحاب امام صادق علیه السلام

-معاویه بن الحعفری از شیعیان و اصحاب امام موسی کاظم علیه السلام

-معاویة بن حکیم و معاویة بن یحیی از اصحاب امام رضا علیه السلام

تسمیه به نام یزید:

-یزید بن معاویة بن عبد.....بن جعفر ( مادرش فاطمه بنت حسین بن حسن بن علی)

-یزید بن احنف و یزید بن جبله و یزید بن طعمه، یزید بن هانی از شیعیان و اصحاب حضرت علی

-یزید بن مهیط، یزید بن حصین از شیعیان و اصحاب امام حسین و هر سه از شهدای کربلا

-یزید بن حاتم از شیعیان و اصحاب امام زین العابدین

-یزید بن الکناسی، یزید بن البزاز ، یزید بن عبد الملک جعفی، یزید بن محمد نیشابوری از شیعیان و اصحاب امام باقر علیه السلام

-یزید الاعور، یزید المقاط، یزید بن اسباط، یزید بن اسحاق از شیعیان و اصحاب امام صادق علیه السلام

-یزید بن حسن، یزید بن خلیفه و.... از اصحاب امام موسی کاظم

-یزید بن عثمان و یزید بن عمر از شیعیان و اصحاب امام رضا علیه السلام

بدین ترتیب این اسامی در میان شیعیان همچون بسیاری اسامی دیگر رایج و متداول بوده است. بنابر‌این با استناد به این نامگذاری‌ها نمی توان نتیجه گرفت که روابط (معاویة بن ابی سفیان) با ( امیر المومنین علی بن ابیطالب علیه السلام) و بنی‌هاشم و شیعیان آنها بسیار حسنه بوده است.

آنچه مسلم است اینکه کاربرد یک اسم در عرف اجتماعی هر جامعه روندی طبیعی دارد و تابع تحولات فرهنگی و سلایق افراد آن است. به گونه‌ای که در زمان ما حتی در میان اهل سنت نامهایی همچون ابوبکر، عمر، عثمان و... کمتر اختیار می‌شود.

اما متروک شدن کامل این اسامی در میان شیعیان علاوه بر روند طبیعی و عرفی می‌تواند ناشی از یک موج و اراده‌ی نسبتا همگانی و عمومی در طی قرون اخیر باشد. تحت شرایطی که درگیریها و جنگ‌های سلاطین صفوی و عثمانی از جانب هر دو دولت رنگ مذهبی به خود گرفت این روند تسریع شد. شیعیان در طی قرون در حرکتی فرهنگی که سرانجام فراگیر شد. در گزینش نامها به عنوان انتخابی احسن غالبا به اسامی مقدس پیامبران و ائمه‌ی معصومین روی آوردند و از نامگذاری فرزندان خویش به نام‌های یادآور مخالفین اهل‌بیت اجتناب کردند. اینک در قرن‌های اخیر این نامگذاری در میان شیعیان نمادی از (تولی و تبری) محسوب می شود.

بنابر‌این عرف اجتماعی عصر حاضر به هیچ وجه نمی تواند دلیلی بر روابط صمیمانه یا غیر صمیمانه‌ی افرادی از 14 قرن قبل باشد.

ترنم: دوستان خوبم اگه نظری در این مورد دارین حتما بفرستین تا ما هم استفاده کنیم. به این امید که امام زمانمون بیان و خود با بیان زیباشون پاسخگوی  این شبهات باشن.

اللهم العن الجبت و الطاغوت

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 21:34 توسط ترنم|

 

 

گرد غربت و ویرانی بر در و دیوار سامرا پاشیده شده و شهد شیرین زیارت را به کام مشتاقانش زهر و دلهای بیقرار دوستانش را ابری و چشم‌های منتظران مشتاق فرزندش را بارانی‌تر از همیشه کرده است.

بسوزم به سوز دل آن عزیز سفر کرده. آن غریب‌ترین  کس تاریخ که حرمت خانه‌اش را هم نگه نداشتند. و ویران کردند بارگاه پدر‌ بزرگوارش را.

او که کاری با شما ندارد، بد شما را نمی‌خواهد، جز خیر و نیکی چیزی برایتان نمی آورد، که اینگونه دشمنش شده‌اید.

چه کرده‌اند با شما جز محبت.

 چه دیده‌اید از آن‌ها جز کرامت،

 و چه آورده‌اند برایتان جز سعادت.

 که چنین افسار گسیخته می‌تازید و و رم می‌کنید .

 قلب نازنینشان را داغدار حرم امن پدر کرده‌اید که چه؟  که نشانی منزل یار را گم کنیم؟

که او برود و ما برویم و شما هم........

نه . هیچ‌گاه اینگونه نخواهد شد. دوستش داریم. بی‌قرار دیدارش هستیم و می‌خواهیم او را، ظهورش را و بودنش را.....

و او می آید به خاطر دل های منتظر  ما. و تنها نمی‌گذارد ما را در مقابل پلیدی‌ها و فتنه‌های شما.

 او کریم من اولاد الکرام است. او بزرگوار است. بزرگ بزرگ... بزرگ تر از هر چیز و مهربان‌تر از هر کس.

دلی دارد به وسعت اسمان.... آبی آبی..... زلال زلال، صاف و بارانی، و می بارد هر صبح شام آن چشمان بهاریش.

 و صبری دارد زینب گونه به وسعت تمام این دنیا‌ی کور از حس بودنش.

آری او می آید تا دوباره خود بنا کند خانه‌ی پدری‌اش را و خود محاکمه کند کور‌ دلان بی صفت روزگار را

اللهم العن الجبت و الطاغوت و بنتیهما بعدد ما احاط به علمک

آمین یا رب العالمین

ترنم: آقا شرمنده ام به خاطر تمام لحظات بی غفلتی ام . من و انتظار؟... چه بگویم که نگفتنش بهتر است ولی با تمام این ها این را راست می گویم: دوستت دارم پدر مهربانم. و غمگینم از غم  غربتت.

( بعد از شنیدن خبر خرابی بیت امام مهربونمون چه کردیم. آیا چیزی بیشتر از چند قطره اشک بود؟) آقا بد به حال ما! شرمنده ایم در برابرت!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 16:57 توسط ترنم|

 

شب یلدا شب هفت حسین است

شب هفت حسین آن نور عین است

سرور و جشن بر شیعه حرام است

هر آنکس این کند شیطان مرام است

ز انصاف و مروت دور دور است

چه وقت شادی و جشن و سرور است

 

دیشب شب یلدا مصادف با هفتم امام حسین علیه السلام بود. پس شاید بشه کمی از اهل حرم گفت: که چه شب های یلدایی را در خیمه های نیم سوخته به یاد غربت عزیزانشان سپری کردند. شب هایی نه به درازای یک دقیقه بلکه هزار دقیقه طولانی تر از شب های آرام مدینه بر آنان گذشت. چه شب های هراس انگیز و  سنگینی را در غم  از دست دادن پدران و فرزندان و برادران خود طی کردند. کاش انار های بهشتی زهرای مرضیه بود تا کام های خشک آنان را به نیمه اناری آن هم به دستان حیدر کرار تر می کرد. و یلدای غمشان را سحری می شد.

 

آجرک الله یا صاحب الزمان فی مصیبة جدک.

 

اللهم عجل الولیک الفرج 

 

ترنم:  مبادا غم طولانی ترین شب غیبت را میان  آجیل و خنده های زورکی شب چله ی مان مخفی کنیم.

به این امید که مهدی فاطمه بیاید و شب های طولانی و تیره غیبت را به سحری آذین بندد. و خود مرهم دل داغدیده ی عمه ی سه ساله اش شود 

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 14:28 توسط ترنم|

 

 

آسمان ابری است اما اجازه‌ی باریدن به خود نمی‌دهد. چگونه عزیز زهرا تشنه باشد و او باران خود را بی‌مهابا بر سر کوفیان بباراند. بغض رهایش نمی‌کند, دلش آرام ندارد، پشیمان است. کاش اندکی زودتر قطراتش را آماده می‌کرد تا به کمک غریب زهرا بروند و بی‌دریغ خود را فدای آن تشنه لب کنند. اگر می‌بارید شاید با لب تشنه با دنیا وداع نمی‌گفت، یا نه! شاید اصغرش اکنون آرام درگهواره آرمیده بود. بغض گلویش را می‌گیرد، دستانش را مشت کرده و به هم می‌کوبد. آسمان می‌غرد و قلب زمین می ‌لرزد. از غضب سرخ می‌شود. کبود کبود، و زمین می‌ترسد. فریاد می‌زند: آری، آری.تو راست می‌گویی. او زمینی نبود و من گنجایش این دریای مهربانی را نداشتم. او از تو بود، آسمانی آسمانی. حالا دستانت را باز کن که او به جایگاهش برگشته. آسمان دستانش را باز می‌کند و ابر‌ها کنار می‌روند و خورشید بر زمین نزدیک می‌شود و خورشید امامت را در آغوش گرفته با هم اوج می‌گیرند. آری. خورشید, در دامان خورشید.

و زمین آهی می‌کشد و ناله می‌زند کاش بیشتر قدرت را می‌دانستند و کاش اندکی با تو مهربان‌تر بودند. آوایی در گوششان طنین انداز است که لحظه‌ای رهایشان نمی‌کند. ( هل من ناصر ینصرنی) کیست مرا یاری کند.

زمین می‌لرزد و آسمان می‌غرد: می‌بارم، می‌بارم تا شاید غسل دهم آن بدن بی کفن را و مشت‌هایش را به هم می‌کوبد و قطرات همانند سیلی بر او روانه می‌شوند بدین امید که به حنجر دریده‌اش جانی تازه ببخشد.

 ترنم: السلام علیک یا اباعبدالله

به فتوای آیت الله وحید از ما جوان ها خواستن تا تاسوعای امسال قیامت کنیم و عزاداری و نوحه سرایی در داغ ابوالفضل العباس امسالمون با هرسال فرق داشته باشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 12:34 توسط ترنم|

 

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:49 توسط ترنم|

 

 

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می شود از دست کمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل کنده ، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

 

اللهم العجل الولیک الفرج

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:25 توسط ترنم|

 

 

حال و هواش خیلی کربلایی بود. ولی دوسالی می شد که به زیارت نرفته بود. دلش خیلی هوای صحن و سرای آقا اباالفضل العباس رو کرده بود. تمام آرزوش زیارت مولاش بود. راهی حرم آقا امام رضا شد بلکه دلش کمی قرار بگیره و خدا حاجتش رو روا کنه. شنیده بود اگر کربلا می‌خواد باید از امام رضا بخواد چون ایشون با عمشون حضرت زینب گذر نامه‌ی کربلا رو امضا می‌کنن. از بازرسی که  رد شد یک راست به سمت ایوون طلا رفت و آروم و با احترام سلام کرد. کتاب دعا رو برداشت و شروع کرد به اذن دخول خوندن. و بعد همین طور که زیر لب ذکر می‌گفت داخل حرم شد. یه گوشه نشست و آروم آروم با خودش زمزمه کرد: آقا جون شما که بهتر از هر کسی می‌دونین چه قدر دلم هوایی شده. جون جوادتون دست خالی برنگردونینم. مگه خودتون نگفتین به دلای شکسته جواب می‌دین. پس دل شکسته و بی قرار من رو هم بی جواب نذارین. خوب می‌دونین پولی برای سفرم ندارم. پیش مردم هم آبرو دارم و نمی‌تونم پول سفرم رو قرض کنم. ولی با تمام این ها دیگه تاب ندارم باید هرجوری هست امسال مشرف بشم. شما که کریم و کریم زاده هستین خودتون حساب کنین و امسال مهمونم  کنین. من که جز شما کسی رو ندارم که حاجتمو ازش بخوام. شما تنها کسی هستین که با گدایی در خونه تون نه تنها کوچیک نمیشم بلکه بزرگ و آقا‌تر هم می‌شم.

آروم آروم با آقای خودش حرف میز‌د و اشک می‌ریخت. کمی که سبک شد از جا بلند شد و با دلی پر امید از حرم بیرون اومد. تا داخل صحن شد و خواست کفشها رو پاش کنه یکی از پشت زد رو شونشو بهش گفت:  حاج آقا دلت می‌خواد بری کربلا؟ اشک توی چشماش جمع شد و جواب داد: آرزومه دعا کن قسمت و روزیه همه بشه. مرد ازش پرسید: گذرنامه‌ات آماده است؟ وقتی جواب مثبت شنید  لبخندی زد و برگه‌ای از جیبش در آورد و داد دستش و با خنده گفت: این فیش یه سفر کربلاست . ماله چند روز دیگه. زود برو خونه و ساکت رو آماده کن که فکر کنم آقا خودش گذرنامه‌ات رو امضا کرده که این جوری قسمتت شده. و بعد مرد شروع کرد براش تعریف کردن که حاجت بزرگی داشته و نذر کرده که اگه حاجت روا بشه یه سفر رفت و برگشت کربلا به یکی از زائر‌های آقا امام رضا هدیه بده. و حالا هم حاجتش روا شده و آمده نذرش رو ادا کنه و این سفر کربلا هم قسمت و روزیه اون شده. باورش نمی‌شد. اشک توی چشماش جمع شده بود و توان هر حرکتی ازش گرفته شده بود. نمی‌دونست چی بگه یا چه کار کنه. تازه داشت جمله ها رو سر هم می‌کرد تا ازش تشکر کنه که مرد خداحافظی کرده و فوری از اون دور شد و به بیرون حرم رفت. ولی اون دوباره کفش‌هاش رو از پا در آورد و وارد حرم شد اما این بار نه با دلی شکسته و دستی پر از حاجت بلکه با دلی پر امید و زبانی پر از سپاس و تشکر.

ترنم: این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده.به این امید که هیچ کدوم از ما ولی نعمتمون رو از یاد نبریم .( از اونجایی که تبحری در نوشتن داستان ندارم لطفا با انتقاد هاتون به من کمک کنین.)

نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 23:39 توسط ترنم|

 

هـر وقـت اصـحـاب دربـاره خـلـيفه رسول خدا(صل الله علیه و آله ) و رهبر جامعه اسلامى پس از آن حضرت , با حـضـرتش گفتگو مى كردند, حضرت ـ در حالى كه طبق بعضى از روايات آه مى كشيد ـ از نتايج و ثمرات سرپرستى على (علیه السلام ) سخن به ميان مى آورد.
از جمله مى فرمودند:.

ان و ليتموها عليا وجد تموه هاديا مهديا يسلك بكم على الطريق المستقيم                         

اگـر خـلافـت را بـه على بسپريد, مى بينيد كه هدايت شده و هدايت كننده اى است , كه شما را به راه راست مى برد.

اما والذى نفسى بيده لئن اطاعوه ليدخلن الجنة اجمعين اكتعين

قسم به آنكه جانم در دست اوست , اگر از على اطاعت كنند, همگى , همگى وارد بهشت مى شوند.

ان تستخلفوا عليا ـ و لا اراكم فاعلين ـ تجدوه هاديا مهديا يحملكم على المحجة البيضا,        

اگر على را خليفه كنيد ـ و گمان نمى كنم چنين كنيد ـ مى بينيد كه او راه يافته هدايتگرى است كه شما را از راه اصلى مى برد

ترنم: امیدوارم احادیثی که براتون می ذارم مورد استفاده تون واقع بشه

نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 5:16 توسط ترنم|

دیشب که بعد از مدت‌ها گل‌های نرگس رو دست گلفروش سر چهار راه دیدم خیلی دلم هواتو کرد. گل‌ها رو به نظم خاصی دسته کرده بود و دور سرش می‌چرخوند. به این امید که شاید چشم یکی به این گلها بخوره و دلش ... پسرگ گل فروش تند تند از عرض خیابان  عبور می‌کرد و  یکی یکی به شیشه ماشین‌ها میزد تا شاید حتی یکی از شاخه‌ها رو بفروشه. ولی انگار هیچ کس خواهان نرگس نبود. با هر چراغ سبزی با عجله به سمت پیاده‌رو می‌رفت تا مبادا آدم آهنی‌های غول‌پیکر بدون توجه به اون رد بشن و به اون بزنن، و با هر چراغ قرمزی بدو به سمت خیابان می‌آمد، تا شاید این بار خریداری برای گل‌هاش پیدا کنه.

خیلی دلم گرفت. نرگس‌ها بی قرار بودن و با هر باد تو دستای پسرک تکون تکون می‌خوردند، انگار ناراضی بودند از این که بخوان دست کسایی بیفتن که حرمت نرگس رو نمیدونن. یا شاید هم دلشون نمی‌خواست تو هرگلدونی با هر گلی همسایه بشن، دوست داشتن تک باشن و بالاتر از همه، و اون گلدون گل قرمز تو بوفه جاشون باشه، مثل گلدون سر تاقچه خونه مادر بزرگ.

پسرک فریاد میزد: نرگس ....... نرگس.

 ولی شیشه‌های برقی بود که یکی یکی بی‌توجه بسته می‌شد و چشم‌هایی بود که خیره خیره از زیر قاب عینک‌ها نگاهش می‌کردن.

پسرک دلش گرفت. آروم اومد سمت پیاده رو. همونجا کنار خیابون رو زمین چمباتمه زد. تو چشماش پر بود از مروارید‌های اشک. هیچ کس حرفش رو نمی‌فهمید. هیچ کس به یاد اون چیزی که باید می‌افتاد نیافتاده بود و هیچ کس حتی با لبخندی همراهیش نکرده بود. آروم زمزمه کرد: فکر نمی کردم تا این حد غریب باشی. امشب براشون نرگس آوردم چون فکر می‌کردم نرگس برای اون ها هم  با تموم گلها فرق داره ،چون فکر می کردم نرگس نزد اونها هم رنگ و بوی دیگه‌ای داره، ولی انگار...

چراغ سبز شد و پسرک با تاسف به تک تک ماشین‌هایی که با سرعت به دنبال دردسر‌هاشون می‌رفتن نگاه می‌کرد. با خودش قرار گذاشته بود که چراغ قرمز بعدی از جاش بلند نشه: ( اینها که لیاقت نرگس خریدن ندارن، پس چرا من....) یکدفعه به خودش اومد: (تو کی هستی که سر خود نظر میدی؟ از کجا اینقدر مطمئنی؟ یعنی اگه  الان خودت هم پشت رل این مزدا 3 بودی باز هم همین رو می‌گفتی؟) آروم به خودش جواب داد: (ولی من که امشب برا پول این گلها رو نیاوردم. امشب این‌ها رو آورده بودم تا مردم رو بیدار کنم تا یادشون بیارم که غدیر نزدیکه و باید امسال هم یک بار دیگه غیابی با وارث اون تجدید میثاق کنن. تا شاید دلهاشون بلرزه و با دعایی از ته دل ظهورش رو بخوان. ولی حیف که...)

مردی از داخل اتومبیل صداش زد. با شتاب از جا بلند شد و به سمت ماشین رفت. با خوشحالی چند شاخه از نرگس‌ها رو به دستش داد. مرد لبخندی زد و آروم به پسر گفت: (پسرکم،توی این شهر هیچ کس به یاد نرگس‌ها نیست.)  و من به دنبالش زمزمه کردم : ( و به یاد مولود نرگس چی؟ آیا کسی به فکر اون هست؟) 

آروم آروم به سمت خونه اومدم. دست تمام پسرک‌های گل فروش سر چهارراه ها گل نرگس بود. انگار همه با هم عهد و پیمانی بسته بودن تا بیدار کنن خوابزده‌های این شهر رو.

و  باز هم تمام گل های نرگس  تو دستای مهربون اونها به انتظار نشسته بودن چون هنوز روح سرد مردم این شهر خواهان نرگس نبود. 

راستی چه کسی خریدار این نرگس‌هاست؟

......................

.....................................

.............................................  شاید یه بانوی قد خمیده!

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:55 توسط ترنم|

 

 

امام رضا علیه السلام فرمودند:

 

مثل مومنین در ولایت امیرالمومنین در روز غدیر خم مثل ملائکه در

سجودشان مقابل حضرت آدم است و مثل کسانی که در روز غدیر از

امیرالمومنین سرباز زدند مثل شیطان است.

                          

                                                                               عوالم۱۵/۳ ص۲۲۴

 

ترنم: سه روز از حجت گذشت. امیدوارم  شما هم در مورد این احادیث فکر کرده باشین.و در نشر اونها کمک کرده باشین

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 13:44 توسط ترنم|

 

بیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

 

روز غدیر افضل و بالاترین عید های امت من است

                                                                                   

                                                                                   عوالم. ج۱۵/۳ . ص۲۰۸

ترنم: امیدوارم روی حدیث دیروز فکر کرده باشین. التماس دعا 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 13:26 توسط ترنم|

 

  امام باقر علیه السلام فرمودند:

 

هیچ حکمی مثل ولایت در روز غدیر اعلام نشده است

                                                                                                                   اصول کافی ج۲-ص۲۱

 

ترنم:.همه ی ما بار ها و بارها احادیثی بیرامون غدیر شنیدیم. ولی کمتر بیش آمده تا برای فهمیدن آنها وقت بذاریم. تصمیم گرفتم تا تو این یک هفته ی باقی مونده هر روز حدیثی در مورد عظمت غدیر براتون بنویسم و تمام اون روز رو با هم در موردش فکر کنیم. امیدوارم بامن همراه باشین 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 14:23 توسط ترنم|

چشمانم دخیل پنجره‌های ضریحت شده و چشمان بارانیم هوایی گنبد طلاییت گشته. دلم همچون آهویی رام خود را به دستان نوازشگرت سپرده و دل را در گرو محبت تو آرام می‌کند. دستانم جای جای حرمت را می‌پوید تا تکیه‌گاهی برای تن خسته‌ام پیدا کند. پاهایم یارای همراهی مرا ندارند و زانوانم قدرت از دست داده در مقابل عظمتت خم می‌شوند. که تو عظیمی و کریم همچون پروردگارت.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 13:45 توسط ترنم|

 

حضرت امام محمّد باقر(عليه السلام) اوّل ماه رجب، يا سوم صفر سال 57 هجرى قمرى در مدينه متولّد گرديد. 
پدر بزرگوارش، حضرت على بن الحسين، زين العابدين(عليه السلام)، و مادر مكرّمه اش، فاطمه معروف به «امّ عبدالله» دختر امام حسن مجتبى مىباشد. 
از اين رو، آن حضرت از ناحيه پدر و مادر به بنى هاشم منسوب است. 
شهادت امام باقر(عليه السلام) در روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 هجرى قمرى در 57 سالگى، به دستور هشام بن عبدالملك خليفه اموى، به وسيله خوراندن سمّ، اتّفاق افتاد و مزار شريفش در مدينه در قبرستان بقيع مى باشد. 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 21:27 توسط ترنم|

وقتی دلت می گیره وقتی سیبک بغض امانت نمی ده. وقتی به هر جایی سرک می کشی به این امید که شاید برای لحظه ای هم که شده او را ببینی. یا  حتی بویش را استشمام کنی آن وقت است که باور می کنی که چه قدر نبودنش برایت سخت و طاقت فرساست.و چه قدر ناسپاسی که با تمام این لطف و رحمتش هنوز هم آن طور که باید منتظرش نیستی و آمدنش را با تمام وجود از خدا نمی خواهی.

ترنم:  اگه چیزی ازش نفهمیدین بدونین که از اون تراوشات ذهنی بوده که ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 13:47 توسط ترنم|

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ء ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است...

برقعی

ترنم: این شعر خیلی زیبا بود و به دل من خیلی نشست. امیدوارم شما هم به اندازه ی من از این شعر لذت ببرین 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 9:29 توسط ترنم|

 

آن زمان که خیلی بچه‌تر از الان بودم با خودم فکر می‌کردم که اگه شما نیامده بودین، اگه به این جهان پا نگذاشته بودین، اگه خودتون رو به مردم نشون نداده و معرفی نکرده بودین، همه‌ی لغت نامه‌ها معطل می‌موندن که در مقابل واژ‌ه‌ی رآفت و رئوف چی بذارن و کدام واژه رو جایگزین اون کنند؟ کدام معنی حقیقی، کدام مثال عینی، کدام مفهوم ملموس و محسوس و کاملی در عالم هست که بتونه مقابل واژه‌ی رافت و رئوف بشینه و این مصدر و صفت رو معنا و هویتی دیگه ببخشه، جز نام شما، ای مهربون‌ترین قلبی که در عالم تپیده.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:26 توسط ترنم|

 

می‌گویند وقتی بیایی همه‌جا بهار می‌شود. زمین سبز‌ترین جامه‌ی خود را به تن می‌کند و درختان نوعروسان خویش را به استقبالت می‌فرستند, پرندگان و چلچله‌ها نغمه‌ی ظهورت را سر می‌دهند و قاصدک‌ها به رقص در‌آمده و حضور سبزت را به تک تک منتظرانت نوید می‌دهند.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 12:8 توسط ترنم|

 

شکوفه های سیب از میان شاخ و برگ درختان سر بر می آورند و در انتظار دیدنت چشمها را به هر سو روانه می کنند شاید نشانی از تو بیابند.گونه هایشان گل انداخته از شوق وصالت, ولی با ندیدنت اندوهگین می شوند که مبادا تو بیایی و آن ها دیگر نباشند. گفته بودند در بهار می آیی. و آن ها به شوق دیدن تو سر بر می آورند و هر سال هم مایوس از ندیدنت اشک بر چشم بار سفر می بندند. ترسی شفاف در نی نی چشمانشان موج می زند. نگرانند که مبادا باد بیایید و آن ها را با خود ببرد و تو نیامده باشی...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:42 توسط ترنم|

دستانش را با متانتی بی‌مثال دراز کرد و آرام دستانم را در قفس دستانش جای داد. گرمای دست هایش آرامش از دست رفته را به من بازگرداند. و با نگاهی مهربان به رویم  لبخند زد و من را آرام در آغوش کشید. بیش از هزار بار آن لحظات را با خود مرور کرده‌ام. آری لحظات زیبای آشنایی را.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:57 توسط ترنم|

رویای ظهور زیباتر از آنی بود که در تصور می‌گنجید. سرخه سرخ، به سرخی نگین انگشتری مادر‌بزرگ و سبزه سبز به سبزی دانه‌های تسبیحی که هر لحظه در ‌دستان پدر‌بزرگ می‌لغزید و رساتر از ذکری که پدر آرام زیر لب زمزمه می‌کرد. مادر چادر سپیدش را به سر می‌کند و زیر طاق شیروانی بر سجاده‌ی سبزش می‌نشیند، سر بر مهر نور می‌گذارد و آرام زمزمه می‌کند: این الطالب بدم المقتول بکربلا


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:29 توسط ترنم|


آخرين مطالب
» امان از دل رباب
» وصیت مادر
» مادر سادات
» بهار در بهار دیدنی است
» مرهم
» شوق دیدار
» باران می آید
» هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
» جا مانده از قافله
» آیا نامگذاری فرزندان امیرالمومنین به نام های خلفا نشانه ی محبت و مودت بین آنهاست؟
Design By : Pars Skin